رسم عاشق کشی
×× چرا دنيا نمي داند كه من غمگين ترين غمگين دنيايم××
بر سنگ قبرم بنویسید خسته بود زان یار دلنوازم شکریست با شکایت تا که بودیم نبودیم کسی کشت ماراغم بی همنفسی هر كه با ما بود از ما مي گريخت چند روزي هست حالم ديدنيست حال من از اين و آن پرسيدنيست گاه بر روي زمين زل مي زنم گاه بر حافظ تفاءل مي زنم حافظ هم اینگونه فالم را گرفت يك غزل آمد كه حالم را گرفت : ما زياران چشم ياري داشتيم خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم
اهل زمین نبود،نمازش شکسته بود
بر سنگ قبرم بنویسید شیشه بود
تنها از این نظر که سراپا شکسته بود
بر سنگ قبرم بنویسید پاک و بی گناه بود
چشمان او دائما از اشک شسته بود
بر سنگ قبرم بنویسید این درخت
عمری برای هر تبر و تیشه دسته بود
بر سنگ قبرم بنویسید کل عمر را
پشت دری که باز نمی شد نشسته بود
بر سنگ قبرم بنویسید روزها
در انتظار عشقش نشسته بود
گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت
بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم
یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت
رندان تشنه لب را آبی نمیدهد کس
گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت
تا که رفتیم همه یارشدند خفته ایم وهمه بیدارشدند
قدرآیینه بدانیم چو هست نه درآنوقت که اقبال شکست
تو نبودی و غمت را به شب و باران داد
نام تو بر لب او بود ، که تنها می رفت
برو خوش باش که او بی تو از اینجا می رفت
وقت رفتن نه فقط از غم تو ماتم داشت
غمش این بود که از عشق تو خیلی کم داشت
منتظر بود که شاید تو به یادش باشی
لحظه ای هم تو مگر چشم به راهش باشی
منتظر بود که شاید تو بگویی برگرد
ای دریغا که نگاهت به دل او بد کرد
برو خوش باش که او یاد تو را با خود برد
آن تنومند درخت از غم برگی پژمرد
برو خوش باش که او دیگر از اینجا پر زد
با غمت بال گرفت و به رهی دیگر زد
ولی آن لحظه ی آخر که خدا آنجا بود
کس نپرسید چرا رفت و چرا تنها بود ؟
لحظه ای گفت بگویید که من هم رفتم
عاشق و بی کس و تنها و پر از غم رفتم
کس بگوید به همانی که مرا عاشق کرد
او نه از بی کسی از غصه ی رفتن دق کرد
او فقط عاشق پرواز و پر از رفتن بود
از همان لحظه گناهش به تو دل بستن بود
هم بگویید که او رفت دگر خوش باشد
بی من و فکر من آسوده و سر خوش باشد
او که تنهایی خود را به من ارزانی داشت
هم بگویید که این قصه چه پایانی داشت
آخرش بار خودش را ز جهان هم برداشت
آنکه با عشق تو در عشق خدا هم سر داشت . . .
| Design By : Night Skin |


